ترمینال

لحظات دارن سپری میشن . تو کجای کاری ؟!

ترمینال

لحظات دارن سپری میشن . تو کجای کاری ؟!

در فلک راز نیازم پیچیده

و چه شبهای سحر سوخته من خسته در بستر بی خوابی
درِ بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را کز تو در آن
یادگاری به نشان داشته ام ، کوفته ام ؛
کس نپرسد ز کوبنده ولیک
با صدای تو که می پیچد در خاطر من .
" کیست کوبنده در ؟ "
هیچ در باز نشد
تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را
باز یابم من یکبار دگر .
آه تنها همه جا ، از تک تاریک ، فراموشی کور
سوی من داد آواز ... پاسخی کوته و سرد

"" مُرد دلبند تو ، مُرد ""

در فلک راز نیازم پیچیده ؛
دریغا ای فلک ، تو که ما را بی پناهی دادی ؟؟؟؟
خلوت سوخته ی این شب تاریکم را با شلوغی میازار ،
که تمنا ریشه ام را خشکانده .

و در این دیر زمانی که شفقت خفته است ،
شعفی نیست که به درگاه دگر باز خرامیده به راهی شوم و
مُلک ساقی یابم از بی خانمانی .

فصه عشق

هر چی میخوام برات بگم قصه دلواپسیه
هر چی نثارت بکنم یه آسمون بی کسیه
قصه تو ، قصه من ، قصه عاشق بودنه
حرفای ما هر کلمه اش از عاشقی سرودنه
نمی دونم یادت میاد روزایی که غصه نبود
حیف که همیشه این روزا خاطره میشه خیلی زود
یادش بخیر زمانی که شعرای من مال تو بود
دست من از تو می نوشت ، قلب من از تو می سرود
اما دیگه فاصله چیزی برامون نذاشت
انگار نمیشه دور بود ، پیش کسی دل جا گذاشت
شاید اینم یه قصه بود که قهرماناش ما بودیم
ما که بغیر از دل خوش دنبال چیزی تبودیم
حالا دیگه تو فال ما نشونه ی عاشقی نیست
دیگه نمیشه گفت که عشق چیزی همیشه موندنیست

یا حسین

وقتی عباس روشنی و پاکی را شرمسار خود کرد ؛ شاید زمین خیلی دوست می داشت ،
در نهمین شب از حرکت باز ایستد ، تا شاید فردا نیاید ؛
اما آمد و شمشیرها در چکاچاک تن ها پاره کردند و خونها ریختند .
و در سوگ نشست صحرا وقتی خورشید کم کم به غربزمین شتافت .
وقتی سواران میان خیمه ها می تاختند ؛ سکوتی سهمگین میان ناله ها در دود گم بود .
و کودکی که در میان تن ها دنبال پدر می گشت و حسین (ع) که خونین پر کشیده بود ؛
اما هنوز بی سر سخن می گفت .
یا حسین .... و اکنون هر ساله محرم که می شود ، سیاهپوش می شویم و بر سر و
سینه می زنیم . و اما ، آیا من دریافته ام چرا شهید شدی یا حسین ؟؟
یا حسین ....
می دانم پروانه ات نیستم ای شمع
اما برویان بالهایم را ؛ مرا دریاب ؛

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود اما افسوس که به جای افکارش زخم‌های تنش را
نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی کردند.
دکتر علی شریعتی